
چه می توان نوشت؟ چه می توان گفت؟ وقتی می دانی چیزی نیست آنجا و شاید هم چیزی نبوده و یا بوده؟ و این ها تنها ساخته ذهن توست ، که این بودن ها و نبودن ها را به دنیا می آورد ، شکنجه می دهد، می میراند و در فضای خالی فکر پرواز میدهد. از هیچ بیرون میزند ، می تپد ، و به هیچ می خزد. بلعیدن هست ها و نیست ها. نه دستی ست ، نه کاغذ و قلمی ، و نه ذهنی ، که زیر آن چراغ کهنه کم نور، بنویسد این را ، که من نبوده ام ، نیستم و نخواهم بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
88/06/13ساعت 19:41  توسط پدرام
|
صدای گریه ای در ماشین پیچید...
دخترک خود را با سرگرمیهای داخل ماشین مشغول می کرد.وقتی دختر جوانی شده بود متوجه شیشه های دودی بسته ماشین شد.تا خود را درگیر این مسئله میکرد،زیباییهای فریب دهنده داخل ماشین افکارش را می ربودند.دیگر از زیباییهای داخل ماشین دلزده شده بود.تصمیم گرفت شیشه ماشین را باز کند که متوجه پسر جوان بغل دستش شد.ازدواجشان را جشن گرفتند.صدای گریه ای پیچید.دخترشان مشغول بازی با سرگرمیهای داخل ماشین شده بود.پیرزن باز هم تصمیم جوانی اش را گرفت اما قاطعانه تر.شیشه دودی ماشین را باز کرد.چیزی نمی دید.خود را از شیشه به بیرون پرت کرد.متوجه شد ماشین مدت های زیادی است که در حال سقوط است!
+ نوشته شده در
88/03/20ساعت 4:6  توسط مجید
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست...

+ نوشته شده در
88/02/24ساعت 15:48  توسط مجید
|

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/12/30ساعت 2:7  توسط مجید
|
نمی توانست در ماشینش را باز کند. روز ازدواجش بود و همین چند دقیقه پیش عروسش را در ماشینش نشانده بود و رفته بود چمدان هایش را بیاورد. ولی وقتی برگشت کلیدهای ماشینش را پیدا نمیکرد.
زن با نگرانی به او نگاه کرد، ولی او با اشاره به او گفت نگران نباشد و به داخل خانه برگشت تا آنجا دنبالشان بگردد.
وقتی برگشت تا به او بگوید پیدایشان نکرده است،بچه ی اولشان به دنیا آمده بود.زنش از دیدن او خیلی خوشحال شد ولی نگاه خوشحالش وقتی مرد با اشاره به او گفت ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/11/18ساعت 2:36  توسط
|